سخت دلتنگم! سخت دلگیرم! نمی دانم بر آسمانِ سیاه بخت خویش لعنت بفرستم یا بر حجم ِسیال وجودم که در کالبدم نمی گنجد ! آرام نمی گیرد و هر از چند وقت یک بار ٬ کمر به طغیان می بندد و این جسم نا توان را به دنبال خویش به هر کوی و برزنی می کشاند.سخت خسته ام از به دوش کشیدنِ آوار سنگین هیاهوی ِ درون٬ که از یافتن راهی و جایی برای آرام ساختنش عاجز گشته ام !
آخر به کجا می توان گریخت که هوایش برای غنودن در حُرم ِ سینه ات اینقدر طنازی پیش نگیرد؟
بر چه می توان تکیه زد که بیم ِ فروریختنش٬ لحظه ی شیرین حمایت شدن را بر تو حرام نگرداند؟
با که می توان بار سنگین ِ"بودن" را قسمت کرد که میانه ی راه شانه از زیر آن بار خالی نکند؟
و به که می توان دل دادکه ساجدِکعبه ی وجودت ٬ پیشانی ِهوس بردرگاهِ حَرَم دل٬ نساید؟
-----------------------------------------
شب است و ستارگانِ چشمانت به آسمان تاریک اتاقم میهمان شده اند!
شب است و عشق ٬دستانم را به نوازش ِ گونه های تب دار تو می خواند!
شب است و ماه به عادت دیرینه پشت پنجره ی اتاق به انتظار دیدن روی تو ٬نشسته است . زیرا که ماه هم چون من خورشیدِ گرم و کوچک دل تو را ستایش می کند.
شب است و شعله ی اشتیاق ِ دیدارت٬ ترنم ِ سکوت را لرزان ساخته است!
شب است و باز سایه ی حجم حضور ِ تو ٬بر دیوار اتاقم نقش بسته است!
------------------------------------------
