تلخ ِ....
تمام دیشب گریه می کردم ...
وقتی یاد عشق پاکمون می افتادم٬ وقتی یاد از خودگذشتگی های بدون تقاضای هرگونه بازگشتی که نسبت به هم داشتیم می افتادم ٬ وقتی یاد خوبیهات می افتادم ٬ وقتی یاد ماه رمضانِ آن سالی می افتادم که تمام شبهای قدر رو تا سحر بیدار موندیم و جوشن کبیر خوندیم .... کنار هم ....
وقتی حس ماه رمضان ٬ آرامش تنهاییهامون رو به یادم آورد.....
تمام ِ شب رو گریه کردم ...
اسمتو صدا زدم و بهت گفتم که دیگه همه چی تموم شده ...
وسط گریه هام ٬ خودم رو دیدم که تو دنیای درونم ٬ بدون حضور تو ٬ گیج و مبهوت ٬ گم شده بودم و آشفته حال دنبال چیزی می گشتم که در زمستانی نه چندان دور گمش کرده بودم .
بهار و تابستان گذشت ٬ ولی من ِ درون ِ من ٬ هنوز سرگشته ٬ درون ِ خویش ٬ به دنبال گمشده ای سرگردان است .
دیشب تمام مدت گریستم .......
به یاد خوبی های تو و بی تفاوتی های خودم
به یاد دویدن های تو و سکون خودم
به یاد تو و به یاد خودم .....
منو ببخش !
